سه‌شنبه ۰۴ مهر ۱۳۹۶ - 2017 September 26
زیرنویســــبعضی از کشورها به دلایل خاص که محققا از وجاهت اجتماعی فراوان در مقطعی از تاریخ آنان برخوردار بوده، به آمریکاستیزی اولویت فراوان در منظومه فکری جامعه اعطا کردند.

حسین دهشیار ؛ استاد دانشگاه در شرق نوشت: حال در میان این سرزمین‌ها بازیگرانی به‌علل متعدد و متنوع به این جمع‌بندی رسیده‌اند که این روش، نیازهای مادی، روانی و ارزشی آنان را برآورده نمی‌سازد.

در گذشته ایجاد دستگاهی عریض و طویل با محوریت و ماموریت مشخص آمریکازدایی در تمام سطوح و لایه‌های کارگزاری و ساختاری در قالب توجیهات تاریخی و ارزیابی‌های هویتی در بستر مقبولیت وسیع اجتماعی شکل گرفت. امروزه در این میان، کشورهایی هستند که بر این باورند تداوم این روش قادر به اجرا نیست.

معضل کلیدی درک این مساله نیست بلکه یافتن ترفندی برای رهایی از آن است. در رابطه با این مشکل و دغدغه حیاتی دو الگوی تاریخی که از بستر تجارب اتحاد جماهیر شوروی و چین کمونیست برآمده را می‌توان دنبال کرد.

الگوی روسی

نخبگان حاکم شوروی از زمان خروشچف این باور را به شکل‌های مختلف به صحنه آوردند که آمریکا یک واقعیت تاثیرگذار و غیرقابل انکار است. در کنار این نکته رهبران روسی به تکرار این اصل پرداختند که ایالات متحده آمریکا، دشمن نظام ارزشی حاکم بر شوروی و در تعارض مداوم با منافع ملی این کشور است. حجم توانمندی‌های آمریکا، وزن جهانی و منطقه‌ای این بازیگر برای روس‌ها گریزی جز پذیرش واقعیت آمریکا باقی نگذاشت.

درعین‌حال تصمیم‌گیرندگان در این کشور به اصالت درکی که از منافع ملی، هویت و ارزش‌های نظام حاکم بر کشور داشتند، همچنان پای‌فشردند. در بستر این دو محور بود که روس‌ها به سوی گفت‌وگو و نشست و برخاست با آمریکاییان گام برداشتند. خط تلفن بین مسکو و واشنگتن ایجاد شد تا لازم نباشد با عجله و به‌طور غیرمترقبه تماس تلفنی ایجاد شود. این تماس‌ها و مذاکرات نتوانست تعارض بنیادی بین آمریکا و شوروی را از میان بردارد.

شبکه‌های تلویزیونی آمریکا با شعف فراوان بالا رفتن یلتسین از تانک در میدان اصلی و تاکید بر سقوط نظام کمونیستی در بطن سکوت و پذیرش دستگاه‌های امنیتی، نظامی و توده‌های مردم را به سرتاسر گیتی منعکس کردند. نزدیکی به آمریکا هیچ کمکی به تقویت، استحکام و تداوم نظام حاکم بر شوروی نکرد چرا که علت شکل‌گیری تعارض را مورد توجه قرار نداد.

رهبران روسیه این سوال را مطرح نکردند که علت ستیز و دعوا با آمریکا به چه علت بوده است و چرا ولادیمیر لنین در انقلاب  سال 1917، آمریکاستیزی را ستون محوری نظام قرار داد. مذاکرات و گفت‌وگوها از زمان خروشچف تا عصر گورباچف بدون مطرح کردن این سوال پیش رفت. تناقض بنیادی بین منافع، هویت و ارزش‌های کمونیستی با همتای آمریکایی به‌معنای شکل‌نگرفتن ارزش افزوده برای طرف روسی از دل مذاکرات و گفت‌وگوها بود که درنهایت به از بین رفتن مشروعیت نظام ارزشی کمونیستی در رابطه با ستیز با آمریکا منجر شد.

الگوی چینی

مائو‌تسه تونگ یک دهه بعد از روس‌ها تقریبا به دلایل مشابه، ضرورت گفت‌وگو و تعامل مثبت با آمریکاییان را ضرورتی اجتناب‌ناپذیر یافت.

اما برخلاف روس‌ها رهبران چین به دگرگون ساختن «متن» روابط خصمانه دو کشور قبل از مذاکره و پای میز نشستن با آمریکاییان پرداختند. روس‌ها متن روابط را بدون تغییر نگه داشتند و در بستر متنی تعارض‌آمیز به مذاکره روی آوردند. مائو در ابتدا به بازتعریف منافع ملی، هویت و ارزش‌های حاکم بر چین پرداخت. توجه شود که صحبت از تغییر هویت، منافع و ارزش‌ها نیست بلکه بازتعریف است.

رهبران روسیه این مهم را فهم نکردند. بازتعریف به وسیله رهبران چین به این معنا بود که هیچ عقب‌نشینی‌ای در سرزمین امپراتوری میانه حادث نشد بلکه مفاهیم، واژه‌ها، تفسیرها و بنیادهای ارزشی و ساختاری به «بازسنجی»، «بازتنظیمی» و «بازدرجه‌بندی» مزین شد.

رهبران چین اعلام نکردند که اشتباه کرده‌اند و برای همین شعارهای ضدآمریکایی و منازعه با آمریکا را کنار می‌گذارند بلکه در عین تایید دلایل تاریخی مبارزه با آمریکا به «تناسب‌سازی» سیاست‌ها و خط‌مشی روی آورده‌اند. مذاکره بدون تحول در متن به سقوط نظام شوروی انجامید و مذاکره در بطن و تحول در متن، چین را به قدرت دوم اقتصادی جهان تبدیل کرده است.

مائو تسه تونگ انقلاب کرد که تحقیر یکصدساله چین به وسیله غرب را پایان دهد. متن اولیه که چین در مسیر آن با آمریکا تعامل کرد این نیاز را برآورده نساخت اما متن ثانویه که چارچوب «تناسب‌سازی» و به‌عبارت دیگر مذاکره و گفت‌وگو را ممکن کرد امروزه سبب کرنش آمریکا در برابر چین و احترام فزاینده به اعتبار و عظمت چین در بین نخبگان آمریکایی شده است.

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
زیرنویســــــ تصویری